تبليغاتX
یه آدم که دیگه نیست تنهای تنها

 

آروم بخواب  شاید یه روزی تو حسرت این روزا باشی ......با همه قدرتت گریه کن  روزی میرسه که باید دم نزنی وصدات در نیاد ......باید تو خودت بریزی تا بشن کوهی از عقده که فقط وفقط تو خلوتت باید خالیش کنی ....گریه کن ......الان تو مهمی .....گریه هات ارزش داره ......ناز وادات خریدار داره کسی طاقت دیدن گریه هانو نداره ....میدونی با گریه هات سر دل مادرت چی میاری ....؟؟؟؟میدونی چقد عزیزی واسه مادرت ؟؟؟؟میدونی؟؟؟؟بخواب عزیزم ......کاش یه لحظه جای تو بودم .....کاش چشامو که رو هم میذارم برم .......کاش فقط دغدغم شیر مادرم باشه .....کاش گریم واسه گرسنگیم باشه وبس .کاش جای توبودم
عمه جان کاش بدونی تو دلت عمت چی میگذره....کاش یه ذره از آرامشت......توجهت .....دغدغه هات .....دلسوزیات ......آرزوهات مال من بود ....کاش هیچ وقت ویرونگی برات معنی پیدا نکنه.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 18:50 توسط فــــــاطـمــــه |


زمونه بي بند وبار کرده ده جونوم
نه دسم وش ایرسه نه ايده امونم
موچطور طاقت کونوم درد جدايي؟
خدا،يو چه دردي بي سراي دلم نهايي؟
تيشه ي فرهادم اشکس اي خدا ياري بوکون
بيستونه خوت خراوکن آبرو داري بوکون
چاره ي درد دل شيرين وفرهاد تيه خته
ايسو فرهاد بي کسه اي مهربون کاري بکن
تکه حکمي سرلوته که اسيروم کرده
وجووني نرسيه بچه پيروم کرده 
وتفنگ بدترتره چشمي که داري
ويه سيل موخردومه صدتيرکاري

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 13:59 توسط فــــــاطـمــــه |


یه جایی میخوام من وباشم تو . .....هیچی دوروبرم نباشه ....هیچی دیده نشه ....دستامو باز کنم .....چشامو ببندم....بچرخم ....دادبزنم .....بلند بخندم ....بالا وپایین بپرم ....یه حس متفاوت ....یه حالت متفاوت ....چقدر آرومم من ....هیچ کاری واسه انجام دادن ندارم ....هیچ وظیفه ایی رو دوشم سنگینی نمی کنه .....دیگه بهم اعتراض نکن ....نگو واست هیچ کاری نکردم ....دینمو بهت ادا کردم .

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 17:55 توسط فــــــاطـمــــه |


 

تو اين يک سال تو خودت ديدي .....خودت شنيدي .....اما من بودم که خواستم .....من بودم که قول وقرارمو فراموش کردم .....وتو.....فاصله ي ما دوتا چقدره ....؟؟؟؟فاصله ي ما تا کي ؟؟؟چرا اينقدر برام غريبه ايي ....چرا هر وقت خاطراتشو مرور ميکنم فقط خودمو سرزنش ميکنم ....چرا اينقدر ازت گله دارم ....چرا اينقدر دور شدي ....مگه قرار نبود همه جوره باهام باشي. ....من رو قول وقرارم نموندم .....تو چي ؟؟؟
من ... شرمنده بزرگيت شدم ....ميدونم لياقت نداشتم ....ميدونم اونايي رو که فقط خودت ميدوني .....فقط ووفقط خودت .....ميخوام که بين خودمون بمونه ...من دارم بهت اعتراض ميکنم .....دارم بدي روکه شايد به نظر من بد مياد ومن اسمشو بد قولي ميدونم به رخت ميکشم ....اما تو .....تو ....به روم نيار ......هيچ وقت


هروقت شکستم ....کم آوردم .....بغض کردم ....هروقت اميدي واسه ادامه نداشتم ........
 ميدوني چي منو سرپا نگه داشته .....يه تيکه فيلم ...... اوني که باعث شد من  اونو ضبط کنم تو بودي وحالا که هروقت اون قدر خسته  ميشم که ناي ادامه دادن ندارم .....اونه  که بهم اميده ميده ...اون که ميگه صبر کن .....اونه که ميگه تو هستي...اون که ميگه تو به وقت بيشتري نياز داري

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 0:39 توسط فــــــاطـمــــه |


 

ميدانم
دروغ مي گويي
وقتي مي گويي
تاابد دوستت خواهم داشت
مثل آفتاب
که قول داده است بتابد تا عصر
اما درنيامده
پنهان مي شود
پشت لکه ابري
مثل نسيمي
که قرار است برگهاي رازقي رافقط تکان بدهد
وتوفان ميشود
وغمي که قرار است
يکي دوروز بماند
ومي ماند
براي هميشه بامن
باابن همه ، اما
باورت ميکنم .

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 10:53 توسط فــــــاطـمــــه |


روزي دختر جواني به سراغ مادرش رفت وشروع کرد به درددل کردن .ابتدا از رد شدن در يکي از امتحاناتش حرف زد ، بعد گفت دوست صميمي اش به شهر ديگر نقل مکان کرده وخلاصه اززمين وزمان گله کرد وبربخت خود لعنت فرستاد .مادر که مشغول پختن کيک بود روبه دختر ش کرد وگفت:مايلي يک تکه کيک بخوري ؟؟؟دختر جوان با خوشحالي گفت گفت :بله ، مادرمن عاشق کيک هاي شما هستم .

بعد مادر گفت :بيا پس ابتدا کمي از اين روغن مايع بخور!دخترک با تعجب سري تکان داد وگفت :آه ، نفرت آور است...!مادرپرسيد :خوب، نظرت درمورد خوردن چند عددتخم مرغ خام چيست ؟؟؟دختر دوباره بانفرت رو برگرداند وازکار مادرش حيرت کرد .مادر خنديد وگفت :خوب با خوردن کمي آردوبکينگ پودر موافقي؟؟؟


دختر جوان که يکه خورده بود گفت :مادر اين ها چه چيزهاي تهوع آوري هستند که تعارف ميکني ؟؟؟مادر پاسخ داد:بله همان طور که ميداني که اين چيزها تکه تکه قابل خوردن نيستند .ولي وقتي ان ها رابه شکل درست در کنار هم ميچيني،يک کيک لذيذ وخوشمزه را شکل ميدهند !!!!


حکمت خداوند نيز به همين شکل است .بسياري از مواقع ازخود ميپرسيم که چرا خداوند ما رابامشکلات مواجه کرده است ؟؟؟ولي خداوند ،خود بهتراز ما به همه چيز عالم است .وقتي با نظم وترتيب خاص ويژه خود درکنار هم قرار ميدهد ، هميشه ميتواند بهترين را براي بندگان خدارقم برنند...!!! فقط بايد به خداوند اعتماد وايمان داشته باشيم  وبه اوتوکل کنيم تا خودش ، آنچه را برايمان رقم بزند که به صلاح ماست.

 


اين يه تيکه از يه مجله بود .


 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 11:3 توسط فــــــاطـمــــه |


چندبار ......؟؟؟تا چند ميشمرم .....تاچندبايد بشمرم .....؟؟؟روزي چندباربايدبشمرم ...؟؟؟.....خسته نميشم ازشمردن .....هرروز ازسرخط ....1....2....3....4...5.....
....6....7.....7........!!!!....!!!
بي صفت.......!!!
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 18:56 توسط فــــــاطـمــــه |